خاطرات شخصی دو مرگخوار
     
 

 

 

 
چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

سلام به همهي دوستاي گلم خوبين امروز ميخام خاطره ي آشنايي مو با رودي بنويسم خب برو كه بريم:

داشتم دندان مصنوعي هاي ارباب تاريكي را مي شستم در اين هنگام هم تكه گوشتي كه در ميان دندانهاي آسياي او گير كرده بود به شدت آزارم مي داد نمدانم چند ماه در آنجا گير كرده بود كه بوي جوراب پخته ميداد در اين لحظه صداي ترمز ماشيني را شنيدم با عجله بيرون رفتم اين ماشين ‚ ماشين زيبايي بود كه چشماني همچو مئو داشت از ديگران پرس و جو كردم فهميدم كه اين ماشين مال پسر دايي ام رودفلوس است كه تازه از خارنج برگشته است و من عاشق پيكان چشم گربه اي مدل 54 او شده بودم وعشق ب اين گوگولي مرا شيفته ي صاحبش كرد 2 ماه بعد رودفلوس بي خبر از عسق من به گوگولي از من تقاضاي ازدواج كرد وهفته ي بعد حجت الاسلام والمسلمين ارباب تاريكي ما را در يك شب پاييزي به عقد هم در آورد.

يك هفته بعد

بلاتريكس:هنجه هنجت مي كنم{...}

رودفلوس:عزيزم جونم خودتو عصباني نكن واسه بچه خوب نيس(اين قسمت لطفا توسط خودتان سانسور شود)

بلاتريكس:تو؛ تو؛يه {...}و{...} بيشتر نيستي

 
  لینک دائم

بلاتريکس وشوهرش





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed