خاطرات شخصی دو مرگخوار
     
 

 

 

 
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳

انا لله و انا اليه راجعون
چهلمين روز در گذشت جوان ناكام
ارباب تاريكي
چهل روز گذشت و چهل سوار خبر رفتنت را براي ما آوردند پرستوهاي مهاجر پر پروازشان شكست و از حركت ايستادند و خران و گاوهاي طويله ارباب جان پشت سر جنازه او ار ار ... و ما ما... مي كنند
تازه خيلي خوب هم باور مي كنيم كه اين چنين غريبانه وتلخ سفر كرده باشي الان پاييزي فرا رسيده اما پاييزي سرد و مرده تر از هر پاييزي كه تا كنون ديده ايم (دروغ گفتم!!)
يادم رفته مصراع اول ولي دوم ز غمت روز جدايي
الان ارباب در جهنم است و من خوشحال و خندان
روم به سوي خانه
پشت سر جنازه
جنازه مو نداره
سر كچلش مي خاره
مثنوي مولوي (قرن معاصر)

جمعي از مر گخوران
سلام سلام دوستاي گلم نوشته بالا ماله 15 سال پيشه وقتي ارباب مرد راستي اين نوشته رو با كمك دوست گلم مهرنوش نوشتم و ازش تشكر مي كنم خوب ما به زودي آپ مي كنيم (نه بابا!!!!!) خوب باباي تا بعد

 
  لینک دائم

بلاتريکس وشوهرش





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed