خاطرات شخصی دو مرگخوار
     
 

 

 

 
پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

سلام بچه ها خوبين
راستی می خاستم به شقايق بگم اينو خيلی خوب اومدی کلی خنديدم
اينم بقيه ی داستان:

اگر از چوب جادويي كه دست آورور باشي است يكي دست او بود گيرش نمي آورند اگر چوب جادويي داشت اصلا كسي او را نمي ديد كه به اين مفتي آورور بتواند بايید و او را ببرد چه جوب جادويي خوبي دارند حتما ار آقاي ...خريده اند چوب جادويي چيه اگر يك تكه سنگ گير مي آورد كار آورور باشي را مي ساخت....كاش باران بند مي امد و او مي توانست تكه سنگي پيدا كند آن وقت خودش را به زمين مي انداخت و با يك جست بر مي خواست ودر يك چشم به هم زدن با سنگ چنان ضربتي بر سر ممد ولي وارد مي كرد كه چوب جاذو از دست ممد ولي بپرد... اما آرور دومي 3 قدم پيشاپيش او حركت مي كرد گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود او را نمي شناخت هنوز قيافه اش را نديده بود با او يك كلمه هم حرف نزده بود كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود .... اگر مي توانست با دندان هايش ممد ولي را هنجه هنجه مي كرد با نا خنهايش چشمهايش را از كاسه در مي آورد...مرگ خوار مرد لرزيد نگاه كرد ديد ممد ولي كنار او راه مي رود و آب از چوب جادويش مي چكد گاراگاه دومي پيشاپيش آنها حركت مي كرد از آنها بيش از 3 قدم فاصله داشت او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود او آورور آنجا نبود برنج اين ولايت بهش نمي ساخت باران و رطوبت بي حالش كرده بود با دو ردا شبها يخ مي كرد وي ابدا توجهي به مرگخوار مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي كرد كه مرگخوار مرد فرار كند يا نكند به او گفته بود هر وقت خواست بگريزد با آواداكدوارا كارش را بسازد وي در اين فكر بود كه هر طور شده گاليوني پيدا كند و دو مرتبه بگريزد دست بردار نبود

مشت مشت باران را توي گوش و چشم آورور ها و مرگخوار مرد مي زد در همين حال به ديگ سوراخ رسيدند ممد ولي به تام گفت بيا ما رو ببر به اتاق بالا ممد ولي به مرگخوار مرد گفت يالا مي ري گوشه ي اتاق جم بخوري آواداكداورات حتميه بعد رو به آورور ديگر كرد و گفت اينجا باش من پايين كشيك مي دم و يه نو شابه ي كف دار! مي زنم و ميام بعد تو بروپايين يه نو شابه ي كف دار! بزن و بيا آورور دومي گفت ايول باشه قبوله بر عكس ممد ولي آورور دوم هيچ حرف نمي زد ناگهان به مرگخوار مرد گفت نمي خواي فرار كني؟ مرگ خوار مرد بي اختيار جواب داد:نع ولي دست و پاي خود را جمع كرد

-ببين چي مي گم امروز تو رو كه تفتيش كردم يه چوب جادو پيدا كردم گزارش ندادم چون مي ترسيدم حيف و ميل بشه همراه آوردم كه خودم به فاج تحويل بدم مدوني بوسه رو شاخته نترس من خودم مرگخوار بودم ميدونم چي مي كشي از من نترس خدا رو خوش نمياد حيفه مرگخواري مثل تو فدا بشه مرگ خوا مرد ديگر طاقت نياورد و گفت نميديش دروغ مي گي

-داد نزن نترس بهت مي دمش اگه پات به آزكابان برسه كارت ساخته اس مگه نشنيدي همين چند روز پيش يه مرگخوارو كشتن مرگ خوار هستم به ارباب تاريكي عقيده دارم چوب رو به خودت ميفروشم 50 گاليون مي ارزه!نمي ارزه؟مرگخوار مرد آرام شده و ديگر نمي لرزيد از زير ردا كيف پولش را در آورد 50 گاليون به مرد داد

چند لحظه بعد آورور دوم پايين رفت تا ممد ولي بالا بيايد مرگخوار مرد خود را براي نبرد آماده كرد اتاق تاريك بود ممدولي براي پيدا كردن مرگخوار مرد در تاريكي لوموس گفت كه ناگهان مركخوار مرد را با چوب جادو در مقابلش يافت

-چوبت رو بذار زمين!تكون بخوري مردي! صبر كن الان مزدت رو مي ذارم كف دستت .منو ميشناسي؟ چرا نگاه نمي كني ؟نترس هنوز كه نكشتمت با دست خفت مي كنم عين يه موگل(مشنگ)حيفه براي تو آواداكداورا خوند تو يه دورگه ي پستي دلم داره خنك مي شه بايد زجر بكشي لا مذهبا شما كه هزار مرتبه گفتيد به جان مرلين و زير قولتون زديد شماييد كه قسم خورديد ديگه همه امان دارند چرا مردمو بيخودي ميگيريد كي دزدي ميكنه جد اندر جد من تو اين ملك زندگي كرده اند مرگ خوار مرد تپق مي زد به حدي تند مي گفت كه بهضي از كلمه ها مفهوم نمي شد اورو باشي دو زانو و پيشاني اش را به كف اتاق چسبانده بود با دو دست پشت گردنش را حفظ مي كرد روي كف اتاق افتاده بود و تكان نمي خورد مرگخوار مرد دست انداخت و گوشه ي رداي ممدولي را گرفت چشمهاي ممد ولي به سفيدي مي زد و از دهانش كف زرد مي آمد و خرخر ميكرد ناگهان زبانش باز شد :

-نكش امان بده 5 تا بچه دارم به بچهام رحم كن هر كاري بگي مي كنم منو به مرگخواري خودت ببخش .... مرگ خوار مرد رو به ممد ولي كرد و گفت تو بايد زجر بكشي پس زنده مي موني و مرگ زن بچهات رو تماشا مي كني ممد ولي متوجه اشتباهش شد و......

چند ثانيه بعد مرگخوا مرد آپارات كرده و آز آنجا رفته بود و اين مرگخوار مرد كسي نبود جز رودفلوس

 
  لینک دائم

بلاتريکس وشوهرش





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed