خاطرات شخصی دو مرگخوار
     
 

 

 

 
دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳

سلام بچه ها يه خبر خوب رودی زندس نمرده بود اون داستانشو نوشته اسمش مرگخوار مرده

مرگ خوار مرد

باران هنگامه كرده بود باد چنگ مي انداخت و مي خواست زمين را از جا بكند. دختان كهن به جلن يكديگر افتاده بودند مردي كه زجرش مي دادند صدايش در جنگل مي پيچيد غرش باد آوازهاي خاموش را افسلر گسيخته كرده بود رشته هاي باران اسمان تيره را به زمين گل الود مي دوخت نهر ها طغيان كرده آ?ب ها ذر هر طرف جاري بود.دو آورور(گارآگاه)چوب جادويي به دست مرگخوار را به آزكابان مي بردند او رداي خاكستري رنگي به خودش پيچيده و بسته اي را كه به پشتش آويزان بود در دست داشت. بي اعتنا به باد وبوران و اورور وجنگل درختان تهديد كننده و چوب جادويي آواداكداورا پاهاي لختش را به آب ميزد و قدمهاي آهسته و كوتاه به سوي ديوانه سازها و بوسه بر مي داشت(آي كيو يعني داره به صرف آزكابان ميره)آورور اولي به اسم محمد ولي آورور باشي از مرك خوار مرد دل پري داشت راحتش نمي گذاشت و فحش همشيره والده به او مي داد
اسمشو نبرپرست تو ديگه مي خواي چي كار كني؟ شلوغ مي خاستي بكني؟ خيال مي كني مملكت وزير جادو نذاره؟

مرگ خوار مرد گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود و اصلا جواب نمي داد از تولم(نام محلي در خطه گيلان؟!) تا اينجا بيشتر از چهار ساعت بود و در تمام مدت ممد ولي آورور باشي دست بردار نبود تهديد مي كرد و فحش همشيره والده مي داد مرگ خوار مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.
ادامه شو بعدن می نويسه
فعلا با بای

 
  لینک دائم

بلاتريکس وشوهرش





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed