خاطرات شخصی دو مرگخوار
     
 

 

به سوی سرنوشت

 
یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤

بلاتريكس پشت فرمان نشسته بود ماشين(پيكان مدل 54 چشم گربهاي) سر بالايي را سلانه سلانه ميرفت من رودفلوس كنار دست بلاتريكس نشسته بودم هنوز نيمي از راه را نرفته بوديم كه صداي آژير ماشين و بعد دستور ايست ما را به خود آورد!!!

به ناچار ماشين را نگه داشتيم پياده شديم الگانس پليس 110 جلوي ما توقف كرد جناب سروان مودي از ماشين پياده شذ:

- بلاتريكس:جناب سروان به جون مرلين جون كاري نمي كرديم

- مودي:خفه شيد شما بايد با ما به پاسگاه بيايد بعدا همه چيز معلوم مي شه......

- آخه چرا جناب سروان؟

- به دليل جرم هايي از قبيل قتل استفاده از نفرين هاي نابخشودني دزدي و........

- اكه بگي اون اوليا رو آره ولي دزدي اخه چه دزدي؟

- اين پيكان دزديه

اين بزرگترين شوك براي بلا بود ماشينيرو كه خيلي دوستش داشت دزدي بود البته من تا اون زمون جرات گفتنش رو به بلا نداشتم آخه طفلكي خيلي حساسه بالاخره بعد از چند ماه  مراحل قانوني طي شد و ما رو به آزكابان فرستادن البته استفاده از نفرين هاي نابخشودني و خيلي كاراي ديگه رو نتونستن اثبات كنن ولي سر همين پيكان بود كه گير افتاديم اگه بلا حرفمو گوش مي كرد و اونو ميفروختيم هيچ وقت گير نمي افتاديم

 

 
  لینک دائم

بلاتريکس وشوهرش





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed