خاطرات شخصی دو مرگخوار
     
 

 

کفش هری پاتر

 
جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤

بعد از مدت ها سلام
فعلا چيزی ندارم که بنويسم اما اين عکس که اسمش کفش هری پاتره رو ميذارم

 

آخره هنره به جون ارباب!

 

 
  لینک دائم


 

به سوی سرنوشت

 
یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤

بلاتريكس پشت فرمان نشسته بود ماشين(پيكان مدل 54 چشم گربهاي) سر بالايي را سلانه سلانه ميرفت من رودفلوس كنار دست بلاتريكس نشسته بودم هنوز نيمي از راه را نرفته بوديم كه صداي آژير ماشين و بعد دستور ايست ما را به خود آورد!!!

به ناچار ماشين را نگه داشتيم پياده شديم الگانس پليس 110 جلوي ما توقف كرد جناب سروان مودي از ماشين پياده شذ:

- بلاتريكس:جناب سروان به جون مرلين جون كاري نمي كرديم

- مودي:خفه شيد شما بايد با ما به پاسگاه بيايد بعدا همه چيز معلوم مي شه......

- آخه چرا جناب سروان؟

- به دليل جرم هايي از قبيل قتل استفاده از نفرين هاي نابخشودني دزدي و........

- اكه بگي اون اوليا رو آره ولي دزدي اخه چه دزدي؟

- اين پيكان دزديه

اين بزرگترين شوك براي بلا بود ماشينيرو كه خيلي دوستش داشت دزدي بود البته من تا اون زمون جرات گفتنش رو به بلا نداشتم آخه طفلكي خيلي حساسه بالاخره بعد از چند ماه  مراحل قانوني طي شد و ما رو به آزكابان فرستادن البته استفاده از نفرين هاي نابخشودني و خيلي كاراي ديگه رو نتونستن اثبات كنن ولي سر همين پيكان بود كه گير افتاديم اگه بلا حرفمو گوش مي كرد و اونو ميفروختيم هيچ وقت گير نمي افتاديم

 

 
  لینک دائم


 

 

 
چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

افق تاريك

روزي ما دوباره قدرتمان را پيدا خواهيم كرد

و مرگ دست آواداكداورا را خواهد گرفت

روزي كه كمتري نفرين

كراسياتوس كارس است

و هر مرگخوار

براي هر موجود زندهاي

دشمني است

روزي كه درهاي خانه اشان را با افسون مي بندند

افسانه اي است

و مرگ براي زنگي بس است

روزي كه معناي هر سخن نفرت است

تا تو به خاطر آخرين ورد دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف

مرگ است

روزي كه تو بيايي ـاي ارباب ـبراي هميشه بيايي

و دشمني با زشتي يكسان شود

روزي كه ما دوباره به اربابمان خدمت كنيم

ومن آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر نباشم

 
  لینک دائم


 

 

 
یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤

شب كريسمس بود و موقع ترفيع رتبه با چند تن از مرگخواران قرار گذاشتيم هر كس اول ترفيع رتبه يافت به عنوان وليمه آواداكداورايي درست و حسابي در يكي از مناطق موگل نشين بدهد  تا همه به عمر و عزتش دعا كنند

زد و ترفيع رتبه به نام بلاتريكس در آمد فورا همه بر سراو ريخته و طلب حاجت كردند!

با من كه آن موقع تازه با هم عروسي كرده بوديم در ميان گذاشت ما هم پس از مدتي انديشه و استشاره يكي از مناطق لندن را انتخاب كرده و حمله ور شديم درست كيفور شده بوديم كه 110 رسيد و همه را به پاسگاه برد خدا را شكر من آن موقع به ارباب خبر داده و او نيز براي حفظ آبرو آمد و سند چندين ماشين و خانه و ويلا را رو كرده و همگي را آزاد كرد بعد از اين ماجرا  ديگر جرات يك لوموس هم نداشتيم كه پرده غفلت را كنار زده و دامبلدور لات و لوت آسمان جل،بي دست و پا و پخمه و بدريخت و بدقواره و..... و چاپلوس را آنجا ( پشت پرده ) ديديم با آن تك و پوز كريه چغلي ما را كرده و به 110 خبر داده به همين جهت بود كه شب دو شنبه بعد به خانه اش حمله ور شديم م او فكر كرديم كه در خانه تنهاست ولي در تخت خواب وي به جاي يك نفربا دو نفرروبه رو شديم.

بعله ما خودمان همه چيز دستگيرمان شد اوا دامبلدور تو هم...... دامبلدور به حال استيصال افتاد و عجز و لابه و التماس هر كاري كرد ما قبول نكرديم كه نكرديم جز يك راه حل كه دادن آدرس پاترها بود او هرگز راضي به دادن نبود تا اينكه به يك پارتي توسط من و بلا دعوت شد و خيلي راحت آدرس و حتي رمز از كار انداختن دزدگير را داد   

 

 
  لینک دائم


 

نامه های عاشقانه يک مرگخوار

 
چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳

1-قايق طلايي رنگ خورشيد در اعماق درياي بي كران شب مي رود و جز صداي جير جيرك چيزي نمي شنوم اي مهربان ترين اي ارباب تاريكي قلب من مرا آنهنگام كه به تو فكر مي كنم به خاطر آور لازم نيست با كلمات با من حرف بزني با چشمان عسلي ات با من سخن بگو از عشق ،زيبايي و اميد دلم برايت قد يه مليچك (گنجشك) شده دوريت مرا بيچاره كرده باور كن از دوري تو بايد هر 8 ساعت يك بار يك موگل را با نفرين نابخشودني بكشم.
غنچه گل سرخم باي
رودفلوس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2- چگونه توصيف كنم رنج و سختي ات را به هنگام پاك كردن دندان هاي ارباب و چگوته بسرايم زيبايي بي حد و مرزت را دندان هاي مصنوعيت،دماغ صد بار عمل كرده ات چشمان لنز زده ات و در آخر پوست برفي كشيده ات اين است جادوي ...ببخشيد- هر روز تو را مي بينم كه در خدمت اربابي و سعي مي كني با مشكلات زمان بجنگي و در آخر شب با دستهاي بو گرفته ات از كار هاي ارباب به خانه برگردي آخر چگونه مي توان جادوي مهرت را فراموش كنم از آن زمان كه مرا گرفتار خود كردي من خواب ندارم هر لحظه لبخند مليح اولين آشنايي ات را به خاطر مي آورم بيشتر از عشقت مي سوزم چه مي كنه جادويي كه بر من بستي باور كن باتو ازدواج خواهم كرد فقط اين جادو را باطل كن به ريش تنك ارباب قسم مي خورم .
زيباي خفته ام باباي
رودي

 
  لینک دائم


 

 

 
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳

انا لله و انا اليه راجعون
چهلمين روز در گذشت جوان ناكام
ارباب تاريكي
چهل روز گذشت و چهل سوار خبر رفتنت را براي ما آوردند پرستوهاي مهاجر پر پروازشان شكست و از حركت ايستادند و خران و گاوهاي طويله ارباب جان پشت سر جنازه او ار ار ... و ما ما... مي كنند
تازه خيلي خوب هم باور مي كنيم كه اين چنين غريبانه وتلخ سفر كرده باشي الان پاييزي فرا رسيده اما پاييزي سرد و مرده تر از هر پاييزي كه تا كنون ديده ايم (دروغ گفتم!!)
يادم رفته مصراع اول ولي دوم ز غمت روز جدايي
الان ارباب در جهنم است و من خوشحال و خندان
روم به سوي خانه
پشت سر جنازه
جنازه مو نداره
سر كچلش مي خاره
مثنوي مولوي (قرن معاصر)

جمعي از مر گخوران
سلام سلام دوستاي گلم نوشته بالا ماله 15 سال پيشه وقتي ارباب مرد راستي اين نوشته رو با كمك دوست گلم مهرنوش نوشتم و ازش تشكر مي كنم خوب ما به زودي آپ مي كنيم (نه بابا!!!!!) خوب باباي تا بعد

 
  لینک دائم


 

 

 
پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

سلام بچه ها نمي دونم اين روزا چي بنويسم نه چيزي به ذهنم مي اد نه حال چيزي رو دارم چي بنويييييييييييييييييييييييييييييييييسم ها راستي يه چيزي من ممكنه تا مدتي نباشم از همين حالا بهتون وصيت مي كنم كامنت يادتون نره و گرنه دچار خشم من مي شين وااااااااااااااااااااااااااااي البته فقط ممكنه و يه چيز ديگه ار كوروش و شقايق خيلي خيلي تشكر مي كنم  كه هميشه ميان دمتون گرم

 
  لینک دائم


 

 

 
پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

سلام بچه ها خوبين
راستی می خاستم به شقايق بگم اينو خيلی خوب اومدی کلی خنديدم
اينم بقيه ی داستان:

اگر از چوب جادويي كه دست آورور باشي است يكي دست او بود گيرش نمي آورند اگر چوب جادويي داشت اصلا كسي او را نمي ديد كه به اين مفتي آورور بتواند بايید و او را ببرد چه جوب جادويي خوبي دارند حتما ار آقاي ...خريده اند چوب جادويي چيه اگر يك تكه سنگ گير مي آورد كار آورور باشي را مي ساخت....كاش باران بند مي امد و او مي توانست تكه سنگي پيدا كند آن وقت خودش را به زمين مي انداخت و با يك جست بر مي خواست ودر يك چشم به هم زدن با سنگ چنان ضربتي بر سر ممد ولي وارد مي كرد كه چوب جاذو از دست ممد ولي بپرد... اما آرور دومي 3 قدم پيشاپيش او حركت مي كرد گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود او را نمي شناخت هنوز قيافه اش را نديده بود با او يك كلمه هم حرف نزده بود كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود .... اگر مي توانست با دندان هايش ممد ولي را هنجه هنجه مي كرد با نا خنهايش چشمهايش را از كاسه در مي آورد...مرگ خوار مرد لرزيد نگاه كرد ديد ممد ولي كنار او راه مي رود و آب از چوب جادويش مي چكد گاراگاه دومي پيشاپيش آنها حركت مي كرد از آنها بيش از 3 قدم فاصله داشت او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود او آورور آنجا نبود برنج اين ولايت بهش نمي ساخت باران و رطوبت بي حالش كرده بود با دو ردا شبها يخ مي كرد وي ابدا توجهي به مرگخوار مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي كرد كه مرگخوار مرد فرار كند يا نكند به او گفته بود هر وقت خواست بگريزد با آواداكدوارا كارش را بسازد وي در اين فكر بود كه هر طور شده گاليوني پيدا كند و دو مرتبه بگريزد دست بردار نبود

مشت مشت باران را توي گوش و چشم آورور ها و مرگخوار مرد مي زد در همين حال به ديگ سوراخ رسيدند ممد ولي به تام گفت بيا ما رو ببر به اتاق بالا ممد ولي به مرگخوار مرد گفت يالا مي ري گوشه ي اتاق جم بخوري آواداكداورات حتميه بعد رو به آورور ديگر كرد و گفت اينجا باش من پايين كشيك مي دم و يه نو شابه ي كف دار! مي زنم و ميام بعد تو بروپايين يه نو شابه ي كف دار! بزن و بيا آورور دومي گفت ايول باشه قبوله بر عكس ممد ولي آورور دوم هيچ حرف نمي زد ناگهان به مرگخوار مرد گفت نمي خواي فرار كني؟ مرگ خوار مرد بي اختيار جواب داد:نع ولي دست و پاي خود را جمع كرد

-ببين چي مي گم امروز تو رو كه تفتيش كردم يه چوب جادو پيدا كردم گزارش ندادم چون مي ترسيدم حيف و ميل بشه همراه آوردم كه خودم به فاج تحويل بدم مدوني بوسه رو شاخته نترس من خودم مرگخوار بودم ميدونم چي مي كشي از من نترس خدا رو خوش نمياد حيفه مرگخواري مثل تو فدا بشه مرگ خوا مرد ديگر طاقت نياورد و گفت نميديش دروغ مي گي

-داد نزن نترس بهت مي دمش اگه پات به آزكابان برسه كارت ساخته اس مگه نشنيدي همين چند روز پيش يه مرگخوارو كشتن مرگ خوار هستم به ارباب تاريكي عقيده دارم چوب رو به خودت ميفروشم 50 گاليون مي ارزه!نمي ارزه؟مرگخوار مرد آرام شده و ديگر نمي لرزيد از زير ردا كيف پولش را در آورد 50 گاليون به مرد داد

چند لحظه بعد آورور دوم پايين رفت تا ممد ولي بالا بيايد مرگخوار مرد خود را براي نبرد آماده كرد اتاق تاريك بود ممدولي براي پيدا كردن مرگخوار مرد در تاريكي لوموس گفت كه ناگهان مركخوار مرد را با چوب جادو در مقابلش يافت

-چوبت رو بذار زمين!تكون بخوري مردي! صبر كن الان مزدت رو مي ذارم كف دستت .منو ميشناسي؟ چرا نگاه نمي كني ؟نترس هنوز كه نكشتمت با دست خفت مي كنم عين يه موگل(مشنگ)حيفه براي تو آواداكداورا خوند تو يه دورگه ي پستي دلم داره خنك مي شه بايد زجر بكشي لا مذهبا شما كه هزار مرتبه گفتيد به جان مرلين و زير قولتون زديد شماييد كه قسم خورديد ديگه همه امان دارند چرا مردمو بيخودي ميگيريد كي دزدي ميكنه جد اندر جد من تو اين ملك زندگي كرده اند مرگ خوار مرد تپق مي زد به حدي تند مي گفت كه بهضي از كلمه ها مفهوم نمي شد اورو باشي دو زانو و پيشاني اش را به كف اتاق چسبانده بود با دو دست پشت گردنش را حفظ مي كرد روي كف اتاق افتاده بود و تكان نمي خورد مرگخوار مرد دست انداخت و گوشه ي رداي ممدولي را گرفت چشمهاي ممد ولي به سفيدي مي زد و از دهانش كف زرد مي آمد و خرخر ميكرد ناگهان زبانش باز شد :

-نكش امان بده 5 تا بچه دارم به بچهام رحم كن هر كاري بگي مي كنم منو به مرگخواري خودت ببخش .... مرگ خوار مرد رو به ممد ولي كرد و گفت تو بايد زجر بكشي پس زنده مي موني و مرگ زن بچهات رو تماشا مي كني ممد ولي متوجه اشتباهش شد و......

چند ثانيه بعد مرگخوا مرد آپارات كرده و آز آنجا رفته بود و اين مرگخوار مرد كسي نبود جز رودفلوس

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳

سلام بچه ها يه خبر خوب رودی زندس نمرده بود اون داستانشو نوشته اسمش مرگخوار مرده

مرگ خوار مرد

باران هنگامه كرده بود باد چنگ مي انداخت و مي خواست زمين را از جا بكند. دختان كهن به جلن يكديگر افتاده بودند مردي كه زجرش مي دادند صدايش در جنگل مي پيچيد غرش باد آوازهاي خاموش را افسلر گسيخته كرده بود رشته هاي باران اسمان تيره را به زمين گل الود مي دوخت نهر ها طغيان كرده آ?ب ها ذر هر طرف جاري بود.دو آورور(گارآگاه)چوب جادويي به دست مرگخوار را به آزكابان مي بردند او رداي خاكستري رنگي به خودش پيچيده و بسته اي را كه به پشتش آويزان بود در دست داشت. بي اعتنا به باد وبوران و اورور وجنگل درختان تهديد كننده و چوب جادويي آواداكداورا پاهاي لختش را به آب ميزد و قدمهاي آهسته و كوتاه به سوي ديوانه سازها و بوسه بر مي داشت(آي كيو يعني داره به صرف آزكابان ميره)آورور اولي به اسم محمد ولي آورور باشي از مرك خوار مرد دل پري داشت راحتش نمي گذاشت و فحش همشيره والده به او مي داد
اسمشو نبرپرست تو ديگه مي خواي چي كار كني؟ شلوغ مي خاستي بكني؟ خيال مي كني مملكت وزير جادو نذاره؟

مرگ خوار مرد گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود و اصلا جواب نمي داد از تولم(نام محلي در خطه گيلان؟!) تا اينجا بيشتر از چهار ساعت بود و در تمام مدت ممد ولي آورور باشي دست بردار نبود تهديد مي كرد و فحش همشيره والده مي داد مرگ خوار مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.
ادامه شو بعدن می نويسه
فعلا با بای

 
  لینک دائم


 

 

 
چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

سلام به همهي دوستاي گلم خوبين امروز ميخام خاطره ي آشنايي مو با رودي بنويسم خب برو كه بريم:

داشتم دندان مصنوعي هاي ارباب تاريكي را مي شستم در اين هنگام هم تكه گوشتي كه در ميان دندانهاي آسياي او گير كرده بود به شدت آزارم مي داد نمدانم چند ماه در آنجا گير كرده بود كه بوي جوراب پخته ميداد در اين لحظه صداي ترمز ماشيني را شنيدم با عجله بيرون رفتم اين ماشين ‚ ماشين زيبايي بود كه چشماني همچو مئو داشت از ديگران پرس و جو كردم فهميدم كه اين ماشين مال پسر دايي ام رودفلوس است كه تازه از خارنج برگشته است و من عاشق پيكان چشم گربه اي مدل 54 او شده بودم وعشق ب اين گوگولي مرا شيفته ي صاحبش كرد 2 ماه بعد رودفلوس بي خبر از عسق من به گوگولي از من تقاضاي ازدواج كرد وهفته ي بعد حجت الاسلام والمسلمين ارباب تاريكي ما را در يك شب پاييزي به عقد هم در آورد.

يك هفته بعد

بلاتريكس:هنجه هنجت مي كنم{...}

رودفلوس:عزيزم جونم خودتو عصباني نكن واسه بچه خوب نيس(اين قسمت لطفا توسط خودتان سانسور شود)

بلاتريكس:تو؛ تو؛يه {...}و{...} بيشتر نيستي

 
  لینک دائم

بلاتريکس وشوهرش





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed